تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-
آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟

اگر این چنین است

پس خوشبختی... بسیار خوشبخت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط ساره  | 

هر روز عصر
مرد اسباب بازی فروش
رد دستان کودکانه را
از شيشه ويترين
پاک مي‌کند ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:34  توسط ساره  | 

خسته ام...

خیلی بیشتر از تواناییم کار می کنم... موندم بدنم کی هنگ می کنه... تا همین جاش هم خوب دووم آورده...

خسته ام...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:23  توسط ساره  | 

بالاخره بعد از مدتها هوس کردم اینجا رو آپ کنم. راستش علتش خیلی عجیبه. منو موسیقی سنتی؟؟؟ منی که هر چی موسیقی عجیب غریبه گوش می دم چی شد که یکدفعه به این آهنگ خاص علاقمند شدم خدا عالمه! اما معرکه است. اولین باری که اون رو شنیدم واقعا در جا میخکوبم کرد. اسم کار هست "پای پیاده" اثر استاد علیرضا افتخاری. نمی دونم چند وقته که این کار وارد بازار شده اما فعلا که منو مجذوب خودش کرده.

 

این هم لینکش که از وبلاگ دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی گرفتم:

http://h-musicir.blogfa.com/post-10.aspx

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:10  توسط ساره  | 

 

  

 

 

اينجا کسی است که کودک درونش هنوز لجبازی می کند، سر رنگ چای يا

سر تلخی شربت سرماخوردگی. کسی که دلباختنش را با لجبازی هر چه

تمام تر انکار می کند...کسی که دختر درونش معتاد صدای باد است

هنگامی که در ارتفاع هزارن متری به روسریاش می کوبد. کسی که سبد

سبزی هايی که مادر دانه به دانه پاکشان کرده بود در دست دارد و هيچ

دوست ندارد جای دستهای مادرش در قابلمه خورش جا بيفتد. کسی که هنوز

با خودش لجبازی می کند و از ميزی که جدايش می کند از چای و کوه و مادر

دل نمیکند! اصلا کسی که اينجاست خودش هم نفهميد چی نوشت

و چی می خواد، شايدم نمیخواد قبول کنه که ديگه بزرگ شده...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 9:5  توسط ساره  | 

محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب

می کشد.

                                                           جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:7  توسط ساره  | 

 

مرا ببخش 

 

که پنداشتم 

 

شادی پرواز پرستوها 

 

از شادی حضور توست 

 

آنها بهار را 

 

با تو اشتباه می گیرند 

 

آخر کوچکند، 

 

کوچکم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:51  توسط ساره  | 

مردم روستای نرّان همه شاعرند

ماه را تاج سلطان سراج‌الدّين می‌خوانند

خوشبوترين ِ گلها را بومادرانه

آستين‌های کشیده لباسهای دختران سُرانی

و کوهها را کاوان

قلبهاشان سپيد است رنگ خدا...

 

ـ سلطان سراج‌الدّين : قله ۲۷۰۰ متری واقع در روستای نرّان سنندج 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:6  توسط ساره  | 

 دانایی ام

 

به ناتوانی ام افزود

 

ای کاش آن حقیقت عریان محض را

 

هرگز ندیده بودم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:7  توسط ساره  | 

موهایم سفید می‌شود

و خوشحالم...

 به مادر شبیه‌تر شده ام.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:24  توسط ساره  | 

خيلی وقته که دارم فکر می کنم... که چی دارم اصلا اينجا می نويسم؟! اصلا چيزی برای گفتن دارم؟ بعضی وقتها فکر می کنم که فقط دارم می نويسم که اينجا باشه... نمی دونم شايد چون نبودنش حتی تصور يک لحظه نبودنش هم برام ناممکنه، ترسناکه... شايد هم يه روزی مثل خيلی ها گذاشتم رفتم... اما فعلا هستم... احساس می کنم اينجا معرف شخصيتمه، حتی بيشتر از اون: شناسنامه ام شده! آدم با شناسنامه اش چی کار می کنه؟ بهتره خوب نگهش داره چون صدور المثنی مصيبته!!!    

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:45  توسط ساره  | 

  

با ابرها مسابقه می‌دهم،فرود از بلندی‌ها را

ابرها می دوند؛گويی با باد همراهند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 7:11  توسط ساره  | 

ای خدای واژه های قشنگ

 

        بندگی من دنباله دار است...

 

                             يا عشق! ادرکنی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 9:32  توسط ساره  | 

 

لباس گذشته از تافته ای هزار رنگ بافته شده

 

و هر بار که به سويش می نگرم

 

آنرا به رنگ ديگری می يابم...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:43  توسط ساره  | 

آفتاب و باران که با هم روبوسی کردند

گونه‌های آسمان هفت‌رنگ شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 7:31  توسط ساره  |