نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.
سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟
اگر این چنین است
پس خوشبختی... بسیار خوشبخت...
هر روز عصر
مرد اسباب بازی فروش
رد دستان کودکانه را
از شيشه ويترين
پاک ميکند ...
خیلی بیشتر از تواناییم کار می کنم... موندم بدنم کی هنگ می کنه... تا همین جاش هم خوب دووم آورده...
خسته ام...
بالاخره بعد از مدتها هوس کردم اینجا رو آپ کنم. راستش علتش خیلی عجیبه. منو موسیقی سنتی؟؟؟ منی که هر چی موسیقی عجیب غریبه گوش می دم چی شد که یکدفعه به این آهنگ خاص علاقمند شدم خدا عالمه! اما معرکه است. اولین باری که اون رو شنیدم واقعا در جا میخکوبم کرد. اسم کار هست "پای پیاده" اثر استاد علیرضا افتخاری. نمی دونم چند وقته که این کار وارد بازار شده اما فعلا که منو مجذوب خودش کرده.
این هم لینکش که از وبلاگ دانلود جدیدترین آهنگهای ایرانی گرفتم:
http://h-musicir.blogfa.com/post-10.aspx
اينجا کسی است که کودک درونش هنوز لجبازی می کند، سر رنگ چای يا
سر تلخی
تمام تر انکار می کند...
هنگامی که در ارتفاع هزارن متری به روسری
می کشد.
جبران خلیل جبران
مرا ببخش
که پنداشتم
شادی پرواز پرستوها
از شادی حضور توست
آنها بهار را
با تو اشتباه می گیرند
آخر کوچکند،
کوچکم...
مردم روستای نرّان همه شاعرند
ماه را تاج سلطان سراجالدّين میخوانند
خوشبوترين ِ گلها را بومادرانه
آستينهای کشیده لباسهای دختران سُرانی
و کوهها را کاوان
قلبهاشان سپيد است رنگ خدا...
ـ سلطان سراجالدّين : قله ۲۷۰۰ متری واقع در روستای نرّان سنندج
به ناتوانی ام افزود
ای کاش آن حقیقت عریان محض را
هرگز ندیده بودم...

موهایم سفید میشود
و خوشحالم...
به مادر شبیهتر شده ام.
خيلی وقته که دارم فکر می کنم... که چی دارم اصلا اينجا می نويسم؟! اصلا چيزی برای گفتن دارم؟ بعضی وقتها فکر می کنم که فقط دارم می نويسم که اينجا باشه... نمی دونم شايد چون نبودنش حتی تصور يک لحظه نبودنش هم برام ناممکنه، ترسناکه... شايد هم يه روزی مثل خيلی ها گذاشتم رفتم... اما فعلا هستم... احساس می کنم اينجا معرف شخصيتمه، حتی بيشتر از اون: شناسنامه ام شده! آدم با شناسنامه اش چی کار می کنه؟ بهتره خوب نگهش داره چون صدور المثنی مصيبته!!!

با ابرها مسابقه میدهم،فرود از بلندیها را
ابرها می دوند؛گويی با باد همراهند...
ای خدای واژه های قشنگ
بندگی من دنباله دار است...
يا عشق! ادرکنی...
لباس گذشته از تافته ای هزار رنگ بافته شده
و هر بار که به سويش می نگرم
آنرا به رنگ ديگری می يابم...
آفتاب و باران که با هم روبوسی کردند
گونههای آسمان هفترنگ شد...
