شاید روزی بتونم همچون سابق باشم، بتونم صادقانه به تمام اطرافیانم
عشق بورزم. بی هیچ دلیلی، بدون اینکه از عاقبتش بترسم، بدون اینکه از
حرف ها و نگاهها واهمه ای داشته باشم و احساس نا امنی کنم. بدون اینکه
صداقتم ناخواسته نابودم کنه. بتونم به همه محبت کنم بدون اینکه تو
ورطه ی عاشقی بیافتم. من از عشق می ترسم، از اعتماد کردن وحشت
دارم چون می دونم آخرش از خواب می پرم و می بینم که همه اش یه
سرابه، مثله یه باتلاق می مونه که منو تو خودش می بلعه و هر چی بیشتر
دست و پا می زنم زودتر توش فرو می رم.
مطمئنا اون روز، امروز نیست! امروز روز رنج و تردید منه، روزیه که هنوز نمی
خوام باور کنم تو باتلاق افتادم. نمی خوام باور کنم که این پایان منه. پایان
غم انگیز منه.
دل من! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
عقل هم خواستی اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
محبوبم، اشکهایت را پاک کن!
زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،
موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.
اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر،
زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری،
تلخی، بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
از زیر پناهگاه سکوت
در شب پیر ودر کارگه شکوه و شور
در شکیبایی این قلب ظریف
در هیاهوی سبکبالی عشاق صدیق
درودت می دهم هرجا که باشی
چه در جای من و جای دگرشی
چه باشی و نباشی قلب عاشق
تو را از دور و از هر جا که باشی
درودی می دهد کز سر راز و نیاز است
نه از بهر ثناگویی و نه بهر ثواب است
پرنده رنگی خیالم به حضورت قسم،
وابسته به نگاه مهربانه،
در باور چهار پاره ی فصل دلم،
لحظه لحظه های بهانه ی باران
در روییدن های سبز مکرر در خاطرم تصویر می شوی
کاش ...
کاش...
باز تکرار می شدی
... و شاید کاوه ای یک روز چوب بیرقم سازد
همانندی به ظاهر گرچه با ضحاک دارم من
اگر باید اجاق خانه ای را برفروزم نیز
دلم گرم است کان پایان آتشناک دارم من
سپاس است این به پاس آفتاب و باد و بارانش
اگر دست دعا با آسمان پاک دارم من
غم "چه می شود" از دل بران که هر دو، عنان،
سپرده ایم به تقدیر "هر چه بادا باد"
بیایم از پی تو گرد باد اگر نبرد
مرا به همراه خود سوی ناکجا آباد
درخت های جوانتر! مرا به یاد آرید
در آن بهار که گل می کنید رنگین تر
نسیم های جوانسر حرامتان! جز دوست،
به جای خالی من دیگری نشیند اگر
من و تو از آن تبار منقرضیم
که نگاهش در چشم توست
و بغضش در گلوی من
باز مستی و بیدار خوابی است
باز هم رنگ خونم شرابی است
هر که از ما سراغی بگیرد
نام آبادی ما خرابی است
زمهریری است دنیا که در آن
عشق یک فرصت آفتابی است
هر چه رنج است ذاتش درنگی
هر چه شادی اصلش شتابی ست
در انتظار تو تا کی سحر شماره کنم؟
ورق ورق شب تقویم خویش پاره کنم
نشانه های تو بر چوبخط هفته زنم
که جمعه بگذرد و شنبه را شماره کنم
برای خواستن خیر مطلق که تویی
زهر کتاب و زهر باب استخاره کنم
و من همیشه دیر رسیدم
شاید
هر بار با قطار قبلی
باید می آمدم
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمی برید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
خدا به نیمه ای از خویش و نیمی از ابلیس
در آن سپیده چه معجونی آفرید از من؟
بدنش، همچون ساقه ی سوسن در نسیم بامدادی،
می لرزید.
نوری که در دل داشت از چشمانش می تراوید.
شرم با زبانش می جنگید تا بر آن سلطه یابد،
گفت:" هر دوی ما در دست قدرتی پنهان هستیم،
قدرتی عادل و مهربان؛
بگذار آن قدرت با ما آن کند که مشیت اوست."
همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده
همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده
به نعره ای چشم بر جهان گشوده
به نفرتی از خود شنونده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچکتر حتی از گلوگاه یک پرنده!
