وه چه زیباست! تنهایی...
نه تجاوزی و نه رنجشی.
دیگران تو را به خود وانهاده اند
و تو نیز خلوت دیگران را به هم نمی زنی!
این مرد خود پرست
این دیو، این رها شده از بند
مستِ مست
استاده روبروی من و
خیره در منست
گفتم به خویشتن
آیا توان رستنم از این نگاه هست؟
مشتی زدم به سینه ی او،
ناگهان دریغ
آیینه ی تمام قد روبرو شکست
هنوز مسئله ات مرگ و زندگی است اگر
جواب می دهم این جمله ی سؤالی را:
نهاده ایم قدم از عدم به سوی عدم
حیات نام مده فصل انتقالی را
صبر خواهم کرد
فاصله زیاد نیست،
"فقط به اندازه ی یک عمر"،
و خدایی هم هست،
و خدایی که هنوز به صبوری من ایمان دارد...!
وقتی تو باز می گردی
کوچکترین ستاره ی چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را،
مغلوب کند
وقتی تو باز می گردی
وقتی که دیگر نبود،
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت،
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد،
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!
ما خوشی ها و ناخوشی هایمان را از زمانی طولانی
قبل از اینکه آنها را تجربه کنیم، انتخاب می کنیم.
.......................................................................
اگر نمی توانی چیزی را بجز آنچه نور هویدا می کند
ببینی و چیزی را بجز آنچه صدا آشکار می کند
بشنوی، پس در حقیقت نه می بینی و نه می شنوی.
(سلام من این متن رو از یک وبلاگ پیدا کردم اما اسمش یادم نیست![]()
خلاصه انشا الله که هر کی بود از ما راضی باشه
)
حسادت می کنم به رنگ دیوار، وقتی اتفاقی سایش بدنت به
پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی
می بخشد.
حسادت می کنم به برگ گیاه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو
از کنارش او را
هیجان زده می کند و بی تاب و چرخان می شود.
و حسادت می کنم به کسی که هر روز او را می بینی و در زیر نور
گرم به او لبخند می زنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پیش از خواب به تو لبخند می زند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پریشان و به هم ریخته
است.
و به فرش که چند تار مویت را میان پرزهایش نگه می دارد و به
سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را همیشه می چشد.
و به آینه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند.
و به کوچه ات، درختهای باغچه، چشمهایت و به خودت، به خدایت، به
این قلم که از تو گفت...
کاش آن اینه ای بودم که هر روز صبح تو را می دیدم، می کشیدم
همه ی اندام تو را در آغوش،
سر و اندام تو را با آن همه گرمی و عشق، آن همه تاب، آنگه از باغ
تنت می چیدم گل صد بوسه ی ناب...
زندگی یک پیوند است
پس بگذار دیگران به تو نزدیک شوند، نفوذپذیر شو
این نفوذپذیری شادی بسیار برایت می آورد
و آزمون های دردناک نیز.
در لحظاتی غرق در شعف و در لحظاتی در افسردگی
عمیق بسر خواهی برد
به هر دو نیازمندی، غنی خواهی شد
سپس به خلوت شو و آن احساس مطبوع ارزانی تو
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم
به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره می خوانند
مرا به نام
تو را به نام
که نام
نام من و توست
عشق آواز است
مرا به نام بخوان
این سکوت را بشکن
چرا؟
که زمزمه
از آیه های اعجاز است
دریغ و درد که شرمنده ایم،
شرمنده
که هست فرصت آواز و
نیست خواننده
تو آن دیاری، آن سرزمین موعودی
فضای تو همه از جاودانگی لبریز
شکسته ام در پس خود تمام پل ها را
من از تو باز نمی گردم ای دیار عزیز!
در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله، گردی پیداست
فریاد زدم:" دوباره دیداری هست؟ "
در چشم ستاره اشک سردی پیداست.
دل خود را مزن اینگونه به سنگ،
دل دیوانه ی تنها! دل تنگ!
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه ی جان را، مدران!
پیش این سنگدلان قدردل و سنگ یکی ست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی ست
دیدی، آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلازارترین شد! چه دلازارترین؟
همیشه در گیر و دارآن همه دیدار
به خود می گفتم:
کاش می دانستی آن زمان که فهمیدم نقش هامان ترسیمی از دو
خط موازی است
چقدر دلم گره کور می خواست
