عید همگیتون مبارک
التماس دعا، تو رو هر کی دوست دارین من رو هم دعا کنین! شدیدا این
بنده ی رو سیاه محتاج به دعای شماست.
امیدوارم همتون به هر چی تو دل های بزرگ و مهربونتونه برسین
راستش یه چند وقتیه یه گنج پیدا کردم! حداقل واسه من که گنجه! نمیدونم اسم "کیکاووس یاکیده" رو
شنیدین یا نه؟ کسی که دوبلر "باب راس" در برنامه ی لذت نقاشی بود.
یه مجموعه شعر بی نظیر اخیرا ازش با عنوان " بانو و آخرین کولی سایه فروش" چاپ شده که محشره.
البته مثل اینکه چشم بعضیها رو خیلی می گیره و بر عکسش هم ممکنه باشه!
در هر حال چند نمونه از کارهاشو اینجا می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد.(اگه یادتون باشه قبلا هم چندتا
کار ازش با عنوان بانو گذاشته بودم)
سراغ تو را گرفتم
خندیدند.
نمی دانند
روی تمام دندان هایشان
نام تو حک شده است
که می خندم.
***********
هر که را از دور می بینم
گلویم خشک می شود
می ترسم نکند
این بار
اشتباه نگرفته باشم
بانو!
من به دنبال تو می آیم
تو هم از من بگریز
بگذار
دیرتر بمیرم.
************
برو!
بانو
بگذار بیدار شوم
باید بروم
خیال تو را
به دوش کشیدن
خرج دارد.
- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
- اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریایی بیکران باشد.
|
شکست...
| |
|
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام. گفتند : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت: نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام. گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی. گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام. گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی. گفت : نه شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم. گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی گفت: شکست یعنی من هنوز کامل نیستم. گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی. گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم. گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی! گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم. |
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دزیچه ای
دل بسته بودم
رودها در جاری شدن و علفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند؛
کوهها با قله ها و دریاها با موج ها زندگی پیدا می کنند؛
و انسانها و همه ی انسانها با عشق و فقط با عشق.
پس بار خدایا! بر من رحم کن،
بر من که می دانم ناتوانم از عشق رحم کن.
باشد که خانه ای نداشته باشم،
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم،
باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم،
ولی هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد و هرگز نباشد
"آمین"
شاید
وقتی دیگر...
در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن،
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر،
تا کی درون سینه نهفتن
گفتن،
بی هیچ باک و دلهره گفتن
یاری کن،
مرا به گفتن این راز، باز یاری کن
های بانو!
شوخی نکن
چشم خسته بسته می شود
آدمها،
قطارها،
روی ریل حرکت می کنند، عاشق می شوند
فاجعه آغاز می شود.
سلام! این یه مطلب زیباست که تو وبلاگ دوست عزیزم آرزو با عنوان "حرفهای
صمیمی" نوشته شده بود. حتما بهش سر بزنید وبلاگ جالبی داره
با تشکر از آرزوی عزیز
شیشه ای می شکند...یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست،
عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت
مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم
آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما،
هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا!!!
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
امروز هم زآنسان ولی آینده ما راست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست
زندگی اسم نیست،در واقع زیستن است.
عشق نیست، عشق ورزیدن است.
رابطه نیست، ربط یافتن است.
آواز نیست، آواز خواندن است.
رقص نیست، رقصیدن است.
مسافر من!
آنگاه که می روی-
کمی هم واپس نگر باش.
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صائقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز.
ابر بارنده به دریا می گفت
گر نبارم، تو کجا دریایی؟
در دلش خنده کنان دریا گفت:
ابر بارنده تو هم از مایی!
