تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-

 

اگر از پایان گرفتن غمهایت

 

ناامید شده ای،

 

به خاطر بیاور که...

 

زیباترین صبحی را که تا به حال تجربه کرده ای

 

مدیون صبرت

 

در برابر سیاه ترین شبی هستی

 

که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 16:29  توسط ساره  | 

نه...خواهش می کنم

 

فکر نکنید که ترسیده ام...

 

فکر نکنید که نمی توانم به زندگی ام

 

لبخند شیرین و جانانه ای تحویل بدهم

 

نه!!!

 

هنوز برای خودم...چیز هایی دارم

 

که در تنهایی...

 

برایشان لبخند بزنم...

 

و شعر های بی ربط بگویم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:7  توسط ساره  | 

 

        خدایا من به انتها نزدیکم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:29  توسط ساره  | 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.
 
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده
 
بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.
 
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از او بگيرد. داد زد و بد
 
وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم
 
ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه
 
انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان
 
پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و
 
باز هم سکوت ، دلش گرفت و گريست و به سجاده
 
افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی
 
دلنشين گفت:
       
            عزيزم بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادی!           
 
تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادی.
 
تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را
 
زندگی کن.
 
لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز
 
چه کاری می توان کرد.....؟
 
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند،
 
گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را
 
درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.
 
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و
 
گفت: 
 
                               حالا برو و زندگی کن                               
 
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی
 
دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می
 
ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد.
 
قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی
 
ندارم، نگاهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار
 
اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
 
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش
 
پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که
 
ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند، می
 
تواند، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک
 
روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد،
 
مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز
 
دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش
 
دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد 
 
و به  آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها
 
که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان يک روز
 
آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد
 
و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
 
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا
 
نوشتند:
   
او درگذشت ، کسی که هزار سال زيسته بود.  
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 11:5  توسط ساره  | 

سلام! بالاخره من از شر این امتحاناتم خلاص شدم. ممنوننم از حمایتهای گرمتون در این مدت. باشد که بتوانم جبران کنم! خلاصه ما همواره ارادتمند بوده و هستیما!          

  یا حق

 

"من" پژواک همه ی فریادهایت، تکرار همه ی جان کندنهایت

فریادی تازه در گلو دارم

فریادی که از آبشخور هیچ فکری ننوشیده

و به هیچ نفیری شبیه نیست

دیوانه تر از هر موجی بر کشتی به گل نشسته ات خواهم کوبید

خوابت را خواهم آشفت

تو را به آبی ترین رؤیایت خواهم برد

به آنجا که خروش و آرامش را با هم بینی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:27  توسط ساره  |