تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-

 

آی

 

باز کن پنجره را

 

باز کن پنجره را

 

در بگشا

 

که بهاران آمد

 

که شکفته گل سرخ

 

به گلستان آمد

 

باز کن پنجره را

 

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

 

که قناری می خواند

 

می خواند آواز سرور

 

که: بهاران آمد

 

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

 

دوستان از همگی بینهایت ممنون

دوباره سال نو رو بهتون تبریک می گم با آرزوی موفقیت برای تک تک شما!

در ضمن شرمنده که این چندتا پست آخر زیادی بهاری بودند! 

مثل اینکه ما زیادی به بهار ارادت داریم!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:42  توسط ساره  | 

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

 

خوش به حال روزگار،

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

 

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

 

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

 

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز،

 

خوش به حال جام لبریز از شراب،

 

خوش به حال آفتاب...

 

پنداری نو

 

خیالی تازه

 

و از میان دلمشغولی خاکستر و برف

 

شکوفه ای

که نوروز، امروز تو باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 7:59  توسط ساره  | 

درختان در گرمای آغوش خداحافظی اسفند، شکوفه‌هاشان را رو می‌کنند

انگار که نه انگار رگبار فروردين به يغما می‌بردشان

درختان فريب نمی‌خورند

شکوفه‌هاشان، فرش پای فروردين است هر نوروز...

 

خداوندا سرنوشت ما را خير بنويس....

 

 تقديري مبارك كه آنچه تو زود مي خواهي دير نخواهم

 

 و چيزي را كه دير مي خواهي زود نخواهم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 11:10  توسط ساره  | 

در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه

 می رفتند.

یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود،آن زن و دخترش که در خواب راه

 می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن در آمد و گفت:"تویی،تو،دشمن من! تویی که جوانی مرا تباه کردی و

 زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی!کاش می توانستم تو را بکشم."

پس دختر به صدا درآ مد و گفت:"ای زن منفور و ای خودخواه پیر!که راه آزادی را بر من

بسته ای! ای که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد!

ای کاش می مردی!"

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت:"تویی

 عزیزم؟"

و دختر با مهربانی پاسخ داد "بله،مادر جان."

                                                                        جبران خلیل جبران

*توجه!

این مطلب هیچ گونه ارتباطی با اعتقادات شخصی من نداره! فقط برام جالب بود.

هممون صد در صد عاشقانه مادرامون رو دوست داریم ایضا من!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:2  توسط ساره  | 

سکوت سرد

هرگاه

شب , چادرسیاهش را پهن می کرد

غوغایی عجیب برپا می شد

دشت بی قرارمی شد

نسیم  دامن کشان می وزید

آرام وآهسته روی سینه  دشت می خزید

وبی رحمانه عطش دشت را می بلعید

سرد وبی اهمیت می گذشت

وسکوتی سنگین  را ساکن می کرد

وباز

دشت در سکوتی سرد به خواب می رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 13:33  توسط ساره  | 

سلام به تو که آشنای من هستی

نميدانم هنوز هم حرفهای دلم را دنبال ميکنی يا نه؟اما من هنوز رد پاهايت را

در خاطراتم دنبال کرده واز همه آنها به تو ميرسم . بلاخره به آرزويت رسيدی

دوست داشتی که يک روز حرف دلی بگويم که از تو وبرای تو باشد و امروز

همان روز است . هميشه با خودم ميگفتم که نوشتن برای تو سهل ترين

نوع نوشتن است. مگر نه اينکه تو نيروی ماورای قلبم بودی و کلمات خوانای

شعرم ؟ پس ديگر چه نگرانی در کار بود؟              

اما حالا ميفهمم که نوشتن از تو سخترين نوع نوشتن است آن هم در وقتی

که نبودنت همه رشته افکارم را پنبه کرده ! پيشتر ها فکر ميکردم که لحظه

نوشتن از تو ٬ همه واژه های زيبا صف کشيده اند ويکديگر را هل ميدهند

تا زودتر به کاروان جملات برسند و تو را تعريف کنند؛ اما امشب کلمات که

هيچ پای روان نويس هميشه روانم هم می لنگد !

تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها، بذر اميد بکارم و محصول نااميدی برداشت

کنم؟ تا کی به خاطر يک خيال واهی بر سر دوراهی بمانم ؟ نميدانم چرا با

تو اينچنينم؟ راستی چرا در کتاب زندگی من درس تصميم کبری نيست؟

تا معنای تصميم و استواری اراده را به من بياموزد؟ چرا درس دندان شيری

هما نيست تا بياموزم دندان لق را بايد کشيدو دور انداخت ؟ چرا من سالهای

سال دهقان فداکار را سر مشق گرفته ام ؟هر وقت که خواستم زندگی ام

را بدون تو طرح بزنم همه مداد رنگی هايم گم و گور شد . هر وقت خواستم

تو را از صفحه دلم پاک کنم ٬ همه پاک کن های دنيا بی اثر شد .

هر وقت خواستم دلخوریهايم را از تو تيز کنم همه تراش ها کند شد .

تا خواستم زير اشتباهاتت خط بکشم و جريمه ات کنم خودکار قرمزم ناپديد

شد.پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد؟

چه کار کنم تا نمونه تو باشم؟ از روی غلطهايم چند بار بنويسم تا تو ماه و

ستاره رنگين عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی ؟ چه کنم تا به هزار

آفرينت نائل شوم ؟

کوله پشتی خاطراتمان سنگين است شانه های ضعيف من بدون تو طاقت

تنها کشيدن را ندارد . نميخواهی  در راه مدرسه عشق يک بندش را تو

بگيری و کمکم کنی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:8  توسط ساره  |