تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-

اولین تنفس , اولین گریستن

نقطه شروع دایره است .

نقطه های رنگ رنگ

چیده می شود کنار هم

روی خط فرضی حیات،

                         منحنی

تا تو در میان شکل ناقصش

سایه حضور خویش را بیفکنی

 

0

 

مرگ !

لحظه بزرگ خواه

                        یا نخواه !

لکه درشت سرخ

                        یا سیاه !

دایره همیشه با تو بسته میشود !

 

 

*اول اردیبهشت ماه، یک سال دیگه هم از عمرم گذشت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 17:57  توسط ساره  | 

همینطوری یهو هوای بچگی زد به سرم!

احساس می کنم فاصله ام داره با اون روزا زیاد میشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:39  توسط ساره  | 

  

به آينه نگاه نخواهم کرد

به آب نيز هم،

که زشتی‌ام آينه را نخلد و آب را نخراشد.

بر من بتاب!

زيبايم کن! زيبايم کن! زيبايم کن!

تمامی بر من بتاب و بروبان چرک‌مردگيهای دل و سياهی‌های چشمم،

 که بيش از اين توان چشم بربستنم نيست از آب و آينه .

 

*با تشکر از تانی عزیزم (ترشک) که داشتن این قالب رو مدیون اون هستم

بازم ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 23:57  توسط ساره  | 

 

بيچاره تکه نوری که کف خيابان پهن بود

می‌پنداشت عابران مسخ عريانی‌اش خواهند شد

قسمت او برگ بود،

سبزی.

اما جز کف کفشهای آدم‌ها نصيبش نشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:25  توسط ساره  | 

سکوت واژه جديدی‌ست اين روزها

وسيع و عميق

هم‌آهنگ با صدای قلبم

بلندتر از فريادهایی که هرزگونه عشق را حراج می‌کنند...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 23:55  توسط ساره  | 

زنگوله‌ها در ارتفاع بصدا در می‌آيند

باد می‌ايستد تا گوش کند

غافل از اینکه صدا در پيچش اندام اوست که زنده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط ساره  |