تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-

 

...
و از گريه هايش من به لرزه مي افتم
اما آيا او همان درخت گم شده ی من است؟
خودم را گول مي زنم
 هرگز
و اين را با لجاجت تكرار مي كنم
 هرگز
هرگز اين درخت گم شده ی من نبوده است
درست مثل زماني كه تو تشنه اي
و كسي از تو مي پرسد : تشنه اي ؟
و تو از روي لجاجت مي گويي : ابداً ... ابداً
ابداً
ابداً
كمي جا به جا مي شوم
در دنياي كنار آتش ،  كوچه هاي بي شمارند و درختان هم
من در حالي كه از شدت سرما مي لرزم
به خودم مي گويم :  
آن نبود
اين هم نيست
و گمان نكنم كه آن يكي باشد
 نه
من هرگز آن درخت را نديده ام
و اين را با لجاجت تكرار مي كنم.
هرگز
هرگز
هرگز او را ندیده ام...

                                                                          حسين پناهي   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:7  توسط ساره  | 

 

 

***دریا***

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه٬ در آینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک ستاره مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش٬نیز٬ در آینه دیده بود:

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره محنت کشیده اش

دستی به موی خود فرو برد و گفت: وای!

اشکی به روی افتاد و ناگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آینه می چکید

در کام موج٬ ضجه مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوفان فرو نشست٬ ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره اعماق خفته بود:

یک مشت آرزو...!  

***فریدون مشیری***

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:51  توسط ساره  | 

نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

                                                       

  چه کنم ياد نداد حرف دگر استادم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:0  توسط ساره  | 

بايد اعتراف کرد: رخ داد...خيلی راحت...خيلی سخت...

نتيجه‌اش دگرگونی است...دگرگونی‌هايی که خيلی دوستشان دارم...

دگرگونی‌هايی که به دردم می‌خورند...اما به هيچ‌وجه نمی‌شود توصيفشان کرد.

 بقيه می‌گويند آرام شده‌ام...اما من می‌گويم به آرامش رسيده‌ام...

حس اينکه کسی هميشه و همه‌جا هست...کسی غير از خدا...

که دوستت دارد...و خيالت راحت است که هست...خودش هست

و تو هيچ نيازی نداری که تلاش کنی برای بودنش...خيالت راحت است...

بقيه می‌گويند آرام شده‌ام...اما خودم می‌دانم به آرامش رسيده‌ام...

بگذار اين‌بار دوست داشته شوم...بگذار بی‌خيال، بی‌محاسبه و بی‌ترس دوست داشته‌شوم

و دوست بدارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:36  توسط ساره  | 

در باغچه‌ها مخمل کاشته‌اند،

بنفش،زرد،آبی،سرخ...

آسمان بر آن دست می‌کشد.

باران می‌بارد...

 آفتاب حسود دست بکار می‌شود...

 در آسمان مخمل کاشته‌اند،

سبز،نيلی،بنفش،زرد،نارنجی،سفيد،قرمز... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:7  توسط ساره  | 

-         من مرغ آتشم

می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم.

چون سوخت پیکرم،

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست؛

آنگاه باز از دل خاکستر،

بار دگر تولد من،

آغاز می شود.

و من دوباره زندگیم را،

آغاز می کنم.

پر باز می کنم.

پرواز می کنم.

                                                حمید مصدق

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:54  توسط ساره  | 

 

توی اين دنيا همه آدمها منتظرند

بعضی‌ها منتظر مرگ‌اند

بعضی‌‌ها منتظر يک نفر،شايد نجات‌دهنده

بعضی‌ها هم منتظر يک حادثه...

 ولی آدم‌هايی هستند که نه چشم براه مرگ‌اند، نه چشم‌ براه يک منجی و نه يک حادثه

فقط و فقط منتظر يک معجزه‌اند

 معجزه...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:13  توسط ساره  |