تبليغاتX
بشنو از اين خموش
-
سلام!

فقط اومدم بگم امتحاناتم شروع شدن و یه کم اوضاع بنده بی ریخته!

اما بعد از امتحانات انشاالله از خجالت همگی در میام.

برام دعا کنید

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 16:52  توسط ساره  | 

 

 لو رفتم ... گفته بودی کف‌بينی می‌دانی،

دستهايم را مشت کرده بودم و خيره به چشمانت می‌نگريستم

غافل از اینکه کف چشم‌هایم را می‌خوانی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:27  توسط ساره  | 

 

 

بگو تو مشتت چی داری،بگو ديگه،يالا...

باز کن مشتت رو ببينم،يالا دیگه...

يه ساعت تموم التماس بچه فسقلی يه روزه رو کردم

آخرم نفهميدم چی تو مشتش بود که اينقده سفت نگهش داشته بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 22:14  توسط ساره  | 

 

آنها می‌آيند ،از دورها...

آماده شنيدن،لذت موسيقی،آنها می‌آيند.

من بيرون ايستاده‌ام بی‌آنکه بدانی،پيرمرد!

آنها می آيند تا نوای ساز تو را گوش کنند

 و من بيرون ايستاده‌ام...

بازار مسگرها،موسيقی ناب،زير طاقی ِ بلند

تالار موسيقی اينجاست پيرمرد!...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 19:5  توسط ساره  |