
کاش چون پائیز بودم.... کاش چون پائیز بودم
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد.
وه چه زیبا بود اگر پائیز بودم!
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند....شعری آسمانی
پیش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم.... کاش چون پائیز بودم
(گزیده ای از شعر فروغ)
قفسی،
کاسه آبی،
قدری ارزن...
چه قيمت ارزانی برای نپريدن!
با اجازه من یه هفته میرم مرخصی
شغل جدید... مسئولیتهای جدید... و فعلا کمی گیجی و سر در گمی ناشی از کار تازه و صد البته تازه کاری ![]()
انشاالله بعد از یک هفته میام به همگی سر می زنم![]()
عیدتون هم پیشاپیش مبارک...
یا حق
آنچه خراب کرده ام و (اگر بخواهی) خواهم کرد، زندگی نیست.
حصاری است که سرسختانه به دور خود کشیده ای
و بودنش را اصرار داشته ای.
حصاری از جنس غرور، درد و شاید ترس...
حصاری که ورود نور را مانع است و خروج مهر را هم...
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
ور بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموشی است
خاموشی گناه ماست
می پرسم عاقبت کی این جوانه ی کوچک تنگنای موزائیک رسوا خواهد شد؟
و مادر جواب می دهد: رسوا خواهد شد...
