و یادمان می رود باورهامان که دروغ زبانمان را سفید می کند.
بزرگ می شویم و یادمان می رود بلندپروازی هامان،
که به اندازه بالا رفتن بادبادک دست سازمان در آسمان بلند بود.
بزرگ می شویم و یادمان می رود سه موضوع تکراری انشاءهای
امتحان نهایی پنجم دبستان را که حفظ می کردیم شاید...
بزرگ می شویم و دیگر رویمان نمی شود از زمین خوردن روی آسفالت
بی رحم گریه کنیم و یادمان می رود مزه آلوچه پنج تومانی را.
بزرگ می شویم و دایره بزرگ عمو زنجیرباف به اندازه مردمک چشممان
کوچک می شود و دیگر دلمان نمی آید دست یکدیگر را بگیریم و زنجیر
ببافیم.
بزرگ می شویم و دیگر راهی نمی ماند جز درست کردن انسانی کوچک
تا بهانه او را بیاوریم و پا به پایش بدویم، زمین بخوریم و با گریه کودکمان
گریه کنیم...
بزرگ می شویم اما کاش کاش کاش کودک بمانیم...
سياه دل شده ام
بايد گريست
باران هميشه هوا را پاک می کند.
هیس! آرام باش!
چقدر پرحرفی بر خلاف من!
چه داستان پرداز ماهری هستی
و چه دروغگوی زیرکی!
وچقدر خوب مرا می شناسی و نقطه ضعفهایم را
ولی دیگر فرصت زیادی نداری.
دیگر قصه هایت مرا به خواب فرو نمی برد.
دیگر بازیگر بازیهایت نیستم.
می دانم که خود را بسیار قدرتمند می پنداری،
اما مگر نه اینکه این هم یکی دیگر از آن دروغهاست؟
آرام باش... دستت را به من بده و همراهم بیا.
با هم خواهیم رفت اما راه را من نشان خواهم داد.
و اگر سر جنگ داری...
تو بهتر از هر کس می دانی که رویین تنم و شکست ناپذیر.
و چون در این نبرد پیروز شوم، اسیر من خواهی بود.
و چون اسیر من بودی و مجبور به اطاعت،
تنها یک خواسته از تو خواهم داشت :
آرام باش... دستت را به من بده و همراهم بیا.
با هم خواهیم رفت اما راه را من نشان خواهم داد.
پ.ن: سوء تفاهم برای کسی پیش نیاد من هم به طی کردن راه با
هم معتقدم اما کسانی که فقط "من" ورد زبونشونه سزایی جز این ندارند!
